این صفحه ی تلخ آلبوم

ساخت وبلاگ

امکانات وب

بسم الله


سلام.

بچه ها نشسته اند پای آلبوم؛ بچه ها یعنی خواهر زاده هایم. آلبومی که شاید سن همه ی عکس هایش، از سن دو خواهر زاده ی کوچکم بیش تر است! عکس های دوربین های فیلمی... می رفتیم در عکاسی و یک فیلم بیست و چهار تایی یا سی و شش تایی می خریدیم و بعد با چه ذوقی عکس می گرفتیم و بعد دوباره می رفتیم در عکاسی تا عکس ها را چاپ کند...

من هم می نشینم کنارشان و برای شان توضیح می دهم:

این عکس را روزی گرفتیم که رفته بودیم کوه و توی برف گیر افتاده بودیم... احتمال می دادیم برنگردیم دیگر!

این دو بچه ی کوچولو، مصطفا و علی اکبرند ـ که حالا هر کدام شان جوانی شده اند...

این خانه، خانه ی قدیمی بی بی است؛ چه خاطره ها که ما از آن داریم... خیلی از خاطرات شیرین جمعه های دوران دبستان مان این جا رقم خورد...

...

تا می رسیم به صفحه ای که...

یک طرف عکس های تابستان سال هشتاد و یک است؛ عکس هایی که در روستای مان گرفته شده؛ جایی که تابستان های خوش کودکی مان، از شهر به آن پناه می بردیم... می گویم این بی بی است؛ این منم؛ این خاله است؛ این باباجون ایاز است؛ این...

طرف دیگر عکس های تابستان سال هشتاد و دو است؛ عکس هایی که در روستای مان گرفته شده؛ جایی که تابستان های خوش کودکی مان، از شهر به آن پناه می بردیم... این جا خیلی نفرات تکرار شده اند؛ اما جای یک نفر بد خالی ست... خدا رحمتت کند باباجون ایاز...

...

شاید زمانی همین خواهر زاده ها ـ که امروز جشن تولد دوتایشان (دوقلوها) بود و شمع هشت را فوت کردند ـ بنشینند و عکس های آلبوم مدرن شان را نشان بچه هایشان بدهند... و وقتی از سال نود و پنج به نود شش رسیدند، اشک بدود گوشه ی چشم شان و بگویند خدا رحمتت کند دایی...

...
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 5:36