
بسم الله معمولاً هر بار که به روستای پدری سری می زنم، سرکی هم به قبرستانهایش می کشم. دو پدر بزرگم آنجا دفن شده اند؛ و خیلی دیگر از اجداد و اقوام. البته هر وقت به قبرستانهای آنجا ـ و حتا شیراز ـ می روم، معمولاً بین قبرهای غریبه هم می گردم؛ سال تولد و مرگ را می خوانم؛ گاهی با سن خودم مقایسه شان می کنم... شعرهای روی سنگها را هم گاهی می خوانم. گاهی شعرها تکراری...
ادامه مطلب
بسم الله توقع زیادی شاید باشد از برخی مقامات غیر مسئول، که یک شب بروند گوشه گوشه های شهر، ببینند در آن چه می گذرد... ببینند از پیرزن هفتاد ساله تا دخترک های پنج شش ساله دست فروشی می کنند... شاید کاری که آن ها در ویلاهایشان دارند، مهم تر از این باشد که عده ای در سرمای استخوان سوز، در قبر می خوابند... اما روزگار هست و چرخش هایش... که می داند چه می شود؟ که می داند... شاید آن ها تا آخرین شب زندگی شان در پر قو بخوابند، ولی چند شب بعد از آن، طبق آن چه متداول است به قبرستان خوابی کشیده می شوند... آن جا دیگر آن ها مقام نیستند؛ مسئولند... کسی هم که می پرسد خداست... و وای از آن شب... شبی که فکر می کنم یک دقیقه اش، بسیار سخت تر می گذرد از همه ی شب هایی که کودکی در سرمای قبرستان خواب نرفت... پ.ن. چند ...
ادامه مطلب