سه تصویر از یک روز | بلاگ

سه تصویر از یک روز

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

بسم الله

 

سلام.


یک. روستای شیدان (1).

چند دقیقه مانده به ساعت هفت صبح، صدای بوق مینی بوس می پیچد توی فضای روستا؛ و این چهارمین صدایی است که امروز در روستا پیچیده: صدای اذان صبح، صدای خروس هایی که قبل و بعدِ اذان خواندند، و صدای گله ی روستا که یک ساعت قبل راهِ صحرا را پیش گرفت زودتر از صدای بوق مینی بوس روستا را زنده تر از آن چه بود کردند... مینی بوس راهی شیراز است و صدای بوق اش هم دارد این را اطلاع می دهد. مسافرین هم کم کم می آیند سر کوچه های اصلی روستا که در چرخی که ماشین در روستا می زند، سوار شوند... مینی بوس تقریبا پر شده و آماده ی حرکت است که دختر بچه ای دوان دوان می آید و می گوید پدرم می خواهد بیاید شیراز... دارد از آب یاری باغ برمی گردد... اگر می شود ربع ساعتی صبر کنید تا برسد. بدون هیچ اتفاق خاصی، مینی بوس می ایستد و مسافرین هم ـ که تقریبا همه هم را می شناسند ـ سرگرم گفت و گو می شوند و بعضی شان از چایی که پیرزنی می ریزد و تعارف می کند، می خورند. تا پدر دخترک برسد، پیرمردی هم ظرف غذایی می آورد تا راننده در یکی از شهرهای بین راه، به پسر پیرمرد دهد؛ برای ناهار.


دو. شیراز ـ پل معالی آباد.

چند دقیقه مانده به هفت صبح، فضا پر است از صدای بوق ماشین ها؛ صدایی که تقریبا در طول شبانه روز قطع نمی شود... راننده ی تاکسی ایستاده کنار ماشین اش که چند متری تابلوی توقف مطلقا ممنوع است و داد می زند نمازی یک نفر... نمازی حرکت... آقا! نمازی؟!... بدو رفتیما... جوانی با کیف لپ تاپی بر دوش و چند تا کتاب در دست می رسد با ماشین و می پرسد نمازی؟ راننده می گوید بیا بالا. جوان می گوید اگر می شود دو دقیقه صبر کنید تا رفیقم ـ که در راه است و همین نزدیکی ـ فلش ام را برساند. صدای نارضایتی از داخل تاکسی بلند می شود که آقا می روی یا پیاده شویم؟ مگر ما بی کاریم؟... راننده هم که نمی خواهد سه مسافرش را از دست دهد، ماشین را می گذارد روی دنده یک و با ناامیدی نگاهی می کند که ببیند مسافر دیگری نمی آید... و بالاخره می رود به این امید که بین راه، مسافری بیابد...


سه. تهران ـ دروازه دولت ـ ایستگاه مترو.

حجم و تنوع صدا بیش تر از آن است که بشود نوشت چه صداهایی می آید. عده ای به سرعت از پله ها بالا می روند و عده ای پایین؛ عده ای حتا در پله برقی هم می دوند. اگر چند ثانیه ـ مثلا سه ثانیه ـ طول بکشد که بلیت ات را روی گیت ورودی تنظیم کنی، صدای اعتراض از عقب بلند می شود. تابلوها را نگاه می کنی و می روی به سمت خط تجریش. جمعیتی که منتظر قطار ایستاده، تقریبا نصف کل جمعیت روستای شیدان است! مترو که می رسد، عمق فاجعه بروز می کند؛ همه زور می زنند که به جمعیت فشرده ی داخل قطار اضاف شوند. تو خودت را کنار می کشی و می مانی که شاید در قطار بعد جا شوی؛ و البته نگرانی که این فاصله ی 2 دقیقه ای تا رسیدن قطار بعد، باعث نرسیدنت به کلاس نشود... در قطار بسته نمی شود و یک نفر که نمی دانی آدم است یا ضبط، چند ثانیه ای یک بار می گوید مسافرین محترم! لطفا مانع بسته شدن درب قطار نشوید... قطار بالاخره می رود و ماجرا درباره قطار بعد هم تکرار می شود و تو باز می مانی... قطاری که به سمت کهریزک می رود خلوت است. یک لحظه به خودت می گویی گور پدرِ... و دلت می کشد بروی آن سمت؛ سوار خط کهریزک شوی؛ ترمینال جنوب پیاده شوی و بروی شیراز! از آن جا هم جمع کنی بروی شیدان؛ در خانه ی مرحوم پدربزرگت که دارد متروکه می شود... آن جا آرام بنشینی و به پیش رفت بشر بخندی!

 

(1) شیدان: روستایی در شهرستان بوانات استان فارس؛ که اصل و نسب ما ـ دست کم تا چند جد ـ از آن جاست.

رسم سه تصویر از جسم,تصاویر سه بعدی از جنین,...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : دوشنبه 5 مهر 1395 ساعت: 5:35